نشسته ایم

 

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم


اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم


بر این سرای ماتم و در این دیار رنج


بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم


ما را غم خزان و نشاط بهار نیست


آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم


گر دست ما ز دامن مقصد کوته است


از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم


تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را


ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم


یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم


چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم


از عمر جز ملال ندیدم و همچنان


چشم امید بسته به فردا نشسته ایم


آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر


چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم


ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش


کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم


تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر


مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم


تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما


ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم


چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم


سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

/ 2 نظر / 2 بازدید
hawar

آرام نشسته بودم که همچو نسیمی به درون وزید ... نشست چشمانش را به زمین دوخت و من مات نگاهش کردم کتاب را برداشت ، ورق زد ... ، دوباره نشست. از گرمی صدایش ، اتاق در هاله ای نرم فرو رفت و من غرق شدم در نگاهش. و برایم از رازی گفت و من می خواستم بپرسم باز ... ولی ... ولی او رفت و من به دنبالش او غرق شد در سیاهس راهرو و نیافتم اثرش مانده بودم تنها در راهرو که بی نهایت شب وحشیانه به من حمله کرد. و زمین دور سرم می چرخید ... پنجره باز شد و باغ اتاقم را غارت کرد ... صدای به هم خوردن در ، در گوشم می پیچید ... او رفته بود و مرگ جای قدمهایش را گرفته بود به ما هم سر بزن ...کلبه ما رو هم روشن کنيد.

ماریا

اگر تو را ای اورشلیم فراموش کنم انگاه دست راست من فراموش کند! اگر تو را به یاد نیاورم انگاه زبان من به کامم بچسبد اگر اورشلیم را بر همه شادمانی خود ترجیح ندهم!