در گذر تند باد حوادث ،

وقتی شانه هایم می خواست بشکند ،

یک لحظه از خاطرم گذشت.....

به تو تکیه خواهم کرد

گرچه

تو هم خسته ای!

گرچه می دانم

تاب آوردن برایشانه های توهم

سختاست.....

گرچه می دانی

 پیچک وجودم ،

 با تکیه بر شانه های استوار توست که

بهآسمانمی پیوندد......

و تو ، خودت ، گفتی :

که می آیی

و کوله بار تنهایی ام را

بر زمین می گذاری....

و من ،

سالهاست که در انتظار آمدنت ،

این کوله بار سنگین را

 به دوش می کشم....

و اکنون ،

نوبت توست

که از پس این دیوارهای سرد سنگی ،

دستانم را بگیری

و ببری

به آسمان ،

به روشنی ،

به آفتاب.....

چون ما ،

سوگند خورده ایم

که بمانیم

و بخوانیم

قصه ی مهر را ،

قصه ی شور را ،

و قصه ی عشق را!......