قله در من بود و باد
از سمت صخره های دل ات مرا می لرزانَد.
نمی باری
دارم به شانه هایم اضافه می شوم
و تن ام
پاکوب صخره های تن ات
تا قله از سرم بی افتد.
در تعادل بی رمق زمین
اکسیژن کم می آورم
نیستی
میان هراس خودم پهلو گرفته
قله از یادم رفته است.