یه مدت پیش  یه خوابه عجیب دیدم .... خوابم تعبیر شد:


تنهای تنها کنار ساحل دراز کشیدم سرمای آب توی وجودم رخنه کرده

چشامو می‌بندم ...


همه جا تاریکه اما صدای آب هنوز توی گوشم زمزمه می کنه از تاریکی

نمی‌ترسم، هیچ جا رو نمی تونم ببینم ،


فقط توی خیالم تو رو می بینم که کنار دریا داری راه می ری و همینطوری از من

دور و دورتر می شی


وای خدای من ،‌طاقت دوریتو ندارم صدات می کنم ،‌


صدامو نمی شنوی فریاد می زنم باز به رفتنت ادامه میدی ،


گریه می کنم ،‌قسمت می دم اما حتی برنمی‌گردی نگاهم کنی


نمی دونم ، نمی فهمم مگه قرار نبود تا آخر راه باهم باشیم؟


مگه نمیدونی که من چقدر از تنهایی می ترسم؟


همینطوری منو تو این تاریکی تنها گذاشتی و میری ...


وای حالا من چه کنم؟


تو که می خواستی بری چرا به من یاد ندادی که تنهایی زندگی کنم ؟


چرا یاد ندادی بدون تو زنده بمونم و نفس بکشم؟


نفسم به سختی بالا میاد...


صدای دریا هنوز تو گوشم زمزمه می کنه...


این تنها صداییه که هنوز دارم می شنوم... ولی نه ...


حالا دیگه دریا داره صدام


می زنه ...


موجها به سرعت به طرفم میان و می خوان منو با خودشون ببرن ...


لحظه ای از ترس چشامو باز می کنم...


هنوز کنار دریا دراز کشیدم


دوباره چشمامو می بندم و خودمو به دست موجها می سپارم


تا شاید همسفر شدن با


موجها بتونه آرومم کنه اما......


یک دفعه از خواب می پرم وای چه عالی که فقط خواب بود....................



یادت نره که عاشقی خاطرت رو خیلی زیاد می خواد


یادت نره دوستت دارم خیلی زیاد ...............