دست و پابسته کجا بردی مرا ای دوره گرد

من غریب افتاده ام اینجا بدون هم نبرد

باد کولی بقچه اش را روی دوش من گذاشت
...
اینچنین آوارگی را قسمت این بنده کرد

آسمان بر من نمی تابد زمین یخ بسته است

... اندکی هیزم کمی آتش هوا شد سرد سرد

وای اگر تقدیر من روزی دهانش وا شود

حرفی از چیزی نمی گوید به جز نفرین و درد

من کجا هستم کجای زندگی افتاده ام

پس کجا رفتی بیا ای سرنوشت دوره گرد