از پاکوب آینه، سنگ خورده ام
آنقدر که
هزار بهمن درمن فروریخت
که به عید نرسیده ام.
پاهای زندگی
گرده های مرا کم داشت
تا دست هایم را از قله پس بگیرد
وهر چه شکاف جا بگذارد از من.
بی وقفه چادر بر سقفم نیست و
حلقه مانده این طناب، بر انفرادی ام
که حتی
شاهدی بر یخ زدگی ام ندارم...