چشم خطاکارم....
شبی ماه روی تو را دید و دلم
از دست برفت
زان پس چنان پرس و جوی کوی تو کردم
که نشان خویش از یادم برفت
هر شب مهتاب
... رویای تو را ره میزدم به سیل اشک
در پی شب دیداری دگر طاقتم از کف ...
برفت که رفت
زان دیدار نخست چشم من و تو
... که وعده گرفتم وصال بوسه هایت را
هر شب ...
جان به لبم رسید
صبر و تحمل از دست برفت
وفا نکردی اما بر عهد خویش
ایمانم بر قول و پیمان ها ...
بر باد برفت که رفت
ندانستم که مه رویان جفا کارند و بد عهد
شب گریه هایم به راه خطا رفت که رفت
بر دیوار کوی تو نوشتم
که این شبگرد عاشق
از خلف وعده عاشق کشی عیار
جان بر سر جانانه نهاد...
وزین دیار خوش منظر بد کردار
سوی دیار عاشقان بی ادعا...
رفت که رفت
...خاکستر