مادر مقداری آلو خریده بود و بعد از ناهار

می خواست آنها را به بچه هایش بدهد.

آلوها توی بشقاب بود.

وانیا تا به حال آلو نخورده بود

و خیلی دلش می خواست مزه آلو را بچشد

هیچ کس توی اتاق نبود.

او طاقت نیاورد و یکی از آلوها را یواشکی برداشت و خورد

قبل از ناهار مادر دید که یکی از آلوهای توی بشقاب کم شده.

پس موضوع را به پدر گفت.

سر میز ناهار پدر گفت:

بچه ها ! کسی آلو نخورده؟

بچه ها جواب دادند:

نه ، نخوردیم

وانیا قرمز شده بود اما او هم مثل بقیه گفت:

نه من نخوردم

آن وقت پدر گفت

- اگر کسی آلو خورده ، عیبی ندارد؛

اما اشکال ایتجاست که شما بلد نبوده باشید چطوری آلو را بخورید.

آخه آلو هسته دارد ، اگر کسی هسته آلو را قورت بدهد روز بعد می میرد

وانیا رنگش پرید و گفت

نه، من هسته اش را از پنجره بیرون پرت کردم

دراین لحظه همه خندیدند اما وانیا شروع کرد به گریه کردن