خودشیفته

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
نشان دادن فقر


روزی پدر خانواده ای بسیار مرفه

به قصد نشان دادن فقر مردم و فهماندن تهیدستی

 آنها به پسرش سفری را ترتیب داد .

آن ها چند شبانه روز را در مزرعه ای که متعلق به

یک خانواده بسیار فقیر بود گذراندند

در بازگشت پدر از فرزندش پرسید: خوب چطور بود؟

پسر گفت : پدر جان فوق العاده بود.

پدرگفت: متوجه شدی مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟

پسر گفت : آه بله

پدر پرسید: خب از این سفر چه درسهایی گرفتی؟

پسر گفت: من دیدم که ما فقط یک سگ داریم

ولی آنها چهار تا، ما یک استخر نه چندان بزرگ

 داریم اما آنها نهری دارند که انتهایی ندارد،

ما در باغمان چراغ آویختیم در حالی

که شب آنها با

 تلالو نور ستارگان بیشمار روشن می شود،

حیاط خانه ما محدود است اما آنها کل افق را

می بینند ما در زمین کوچکی زندگی می کنیم

اما زمینهای آنها اینقدر زیاد است

که ازمحدوده دید خارج می شود.

ما خدمتکارانی داریم که برایمان کار می کنند

اما آنها خود به دیگران خدمت میکنند.

ما غذایمان را می خریم اما آنها خودشان تولید غذا دارند.

ما برای حفاظت از خوداطرافمان دیوار می کشم

اما آنها دوستانی دارند که در هنگام لزوم از آنها حمایت می کنند.

پدر در مقابل این سخنان هیچ حرفی نداشت.

سپس پسر گفت: پدر جان متشکرم که به من نشان دادی

ما چقدر فقیر هستیم.

 


+نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت٩:۱۸ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()


پول فا - اپل | جدی - فروش آسانسور - پزشک متخصص - سیسمونی - سزارین - لیزر لیپولیز - ترمووود - صحاب