گاهی می نشینم و در تنهایی شبهای سردم ،


با نفس خیال تو خود را مشغول می کنم


فکر می کنم که تو مال منی


گرمی دستانت ، افکارم را گرم می کند


و نگاه معصومانه ات ، روشن گر ذهن پریشان من است


و گاهی فکر می کنم که می آیی و با منی


یک لحظه با من باش ، دیگر از دنیا چیزی نمیخواهم


چون تو دنیای منی .


لرزش دستانم ، هنگام دیدار تو


خبر از لرزشهای درونی قلبم می دهد


لبهایم بسته ام ، هنگام لبخند تو


سکوتی ست که در فریاد درونش

پایه های عرش خدا را می لرزاند


تنهایی مرگبارم ، هنگام نداشتن تو


مرا یاد کوچه پس کوچه های همیشه خالی قلبم می اندازد


و تپش های بی امانم قلبم


به من می فهماند که عاشقت شده ام


کاش می توانستم این صدای خفته در گلو را فریاد کنم


و در فریادی به عمق بی نهایت بگویم که دوستت دارم


ولی حیف و صد حیف که من قطره ای هستم

در دریای مهربانی تو


برگ زردی در جنگل صفا و صداقت تو


و براستی که مگسان را جولان گاه عرصه ی سیمرغ نیست


و من لیاقت آن همه خوبی و مهربانی تو را ندارم


باز هم خیلی خوشحالم ، با آنکه ندارم تو را


اما خوشحالم که خیالت

تمام دنیای بیکران تنهایی مرا پر می کند


شوق و شور دیدار تو لبخندی بر لبانم می نشاند


و حس عاشقی تو ، تنها امید من به این زندگیست


و ای تویی که نفس من هستی


حتی اگر مال من نیستی


باش تا با خیالت زندگی کنم


من بی نفسم یک لحظه زنده نخواهم ماند .....

می میرم