باز در تنهایی شب ، زانوهایم را بغل کرده ام


بغض گلویم را می فشارد و چشمانم یارای گریه ندارد


کاش آن زمان که برگهایم را رو باز کردم


و بازنده ی برگ چشمهایت در اولین بازی شدم


حدس می زدم که تک خال دل من را می بری


و هرگز آن را به من پس نمی دهی


در فرسنگ ها فاصله ، از راهی دور


بی آنکه وجودت را لمس کنم ، آن را حس می کنم


گرمای مهربانیت وجودم را آتش دو چندان میزند


و تیر چشمانت قلب زخم خورده ی مرا می شکافد


باز هم بغض سنگین مظلومیتم را فرو میخورم


و در توهمات کودکانه ی خود غرق می شوم


چشم امیدم را به فرداها می دوزم


شاید کلاغها خبر آمدنت را به گوشم رسانند


چه سخت است منتظر بودن


و چه سخت تر لحظه ی آمدنت


آنگاه که صدای پایت دروازه شهر را می لرزاند


بلبلان و چکاوکان به ناز قدمت سمفونی استقبال می نوازند


درختان در فصل بهار پاییزی می شوند


با برگهای خود ، فرش قرمز برایت پهن می کنند


رودخانه به ساز نفس تو می رقصد


و در همهمه ی هزاران چشم به راه تو


یک نفر باز مثل همیشه در گوشه ای بی صدا


بر درختی تنها در خانه ای قدیمی


دور از هیاهوی مردمان


تکیه داده است


یک بیکس که تنها امید زنده بودنش


غرق شدن در خنده های توست


کاش صدای فریاد قلب خسته اش را میشنیدی


که با زبان چشم در اولین دیدار خروشید و گفت :


دوستت دارم