هر زنی همیشه زنی غرق شده در دونش دارد

انگار، من نیز و برای نجات‌اش جز قلم زدن و قدم زدن

در مسیرِِ نه آسانِ زنانگی هیچ ندارم....

بارها زنانه نوشته‌ام نه برای تغییرِ جهانِ بزرگِ بیرون

که برای تغییر جهان کوچکِ درون‌‌ام

و هنوز باور دارم راهِ تغییر و نجاتِ جهان

از راه تغییر و نجاتِ خودمان می گذرد.

مدام از خشونت مردان به زنان می نویسیم

چون خشونت روی تن‌های کبود

و صورت‌های اسید پاشیده خوب به چشم می آید

اما روح مان هم آهسته و آرام قربانیِ

خشونتِ خویش اعمال شده است

گاهی. ما خود، قربانیِ خشونتِ خویش می شویم

گاهی، قربانیِ قضاوتِ خویش،

قربانیِ خشونت پذیرِیِ خویش ،

از همان روزهای نوجوانی تا....

دبیرستانی بودیم،

دخترهایی که پشت لب‌‌شان سبز بود

و ابروهای نامنظم‌‌شان

سمفونی بلوغ و باکرگی و بی‌ هراسی،

چمپاتمه می نشستیم روی زمینِ سرد

و گرمِ صحبت می شدیم:

شرط اول این بود:

هر آنکه “دوستِ پسر” دارد،

حق ورود به گروهِ ما را ندارد.

اسم گروه را هم گذاشته بودیم:

” مرگ سیاه”

و بعد که سالی بزرگتر شدیم

و کتاب و اندیشه هم دخلی در سرکشی‌های‌مان یافت،

اسمِ گروه به ” خرمگس” تغییرِ نام یافت.

گروهی که همه ی دخترانش خواسته یا ناخواسته

شرط همصدایی و همگروهی را

حذف رابطه ی عاشقانه و رفتاری پسرانه پنداشتند.

بنای اول را کج گذاشتیم

و تا آخر هم همه به هم یا دروغ می گفتیم

یا پنهان کاری می کردیم،

یعنی دلمان اگر می تپید برای حسی مبهم،

هیچ به روی خودمان نمی‌آوردیم

تا مبادا از غلظتِ غرورِِ کذایی مان کاسته شود.

قلدری می کردیم به اقتضای سن

و صحنه ی حضورمان در جامعه تا به زعمِ خویش

قوی و قدر دیده شویم.

به خیال خویش لرزیدنِ دست و دل

در برابرِ جنسِ مخالف را مخالف اقتدارِِ دخترانه می دانستیم

و هر چه زمخت تر، مقتدرتر.

هر آنکه قطرِِ کتانیِ سفید و یغور‌ اَش بلند تر،

اقتدارش بیشتر و هر که یک تیغ موکت بُری

یا چاقوی خوش دستِ ضامن دار هم

در تهِ کوله پشتی ‌اش داشت،

بی‌‌شک شهره تر.

کم کم سهراب و شاملو و لورکا و شریعتی و مارکز

و باقی صاحبان و خالقان کلام آمدند

و آرام آرام دفترچه‌های عقاید جایش را

با پاکت سیگار و چاقوی ضامن دار

و باقی ابزار و آلات بدلیِ

انکارِ جنسِ دخترانه عوض کرد

و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد که

حتی از همان دفتر‌های عقاید هم خجالت کشیدیم.

این یک تصویر کمرنگ

از فراز و فرودِ پررنگِ «بخشی» از دختران همکلاس‌ام است

در سالهای نخست دهه ی هفتاد که نمی‌خواستند

دخترانگی‌شان در ماتیک و آینه و رُژ‌های دلفریبِ گونه و لب

خلاصه شود و به خاطرِ همین ناخواسته ها،

جنسیت خویش را هم نمی خواستند.

بعدها هم همان بنا،

باز کج بالا می رفت:

قربانی خشونتِ خویش بودن،

قربانیِ قضاوتِ خویش بودن.

جمع نمی بندم.

خودم را می گویم از آن روزی که به خاطر

ترس از قضاوتِ دیگران چندین سال مادر بودنم را

در فضای کاری و سیاسی پنهان می کردم

تا مبادا بپرسند همسرت کجاست

و من سختم باشد از «طلاق» بگویم.

طلاق بوی تحقیر می داد.

خیالم این بود که در قاموسِ مردمانِ شهرم «مطلقه» بودن

مفهومِ معما گونه‌ای داشت

پس همان به که پنهان بماند

اما نمی دانستم که پنج سال پنهانی مادری کردن

خود بزرگترین خشونت است

برای «زن» که همیشه دلش می خواهد

دستِ کودکش را با افتخار بگیرد

و تمام شهر را رج بزند

نه آنکه در وبلاگی بی‌نشان زن نوشته‌ها

و مادرانه‌هایش را پنهان کند.

اگر چه این روزها باورم این است

که دختران و زنان آزادانه تر و سربلند تر زنانگی می کنند

اما در حریم و حوزه ی شخصی هربار تکرار کنیم

زن باید که سر بالا گیرد و به آنچه که هست

و است ببالد ورنه خروار خروار قضاوت و خشونت

بر سرِ زن آوار می شود

اگر جامعه ببیند که زن خودش هم به زن بودنش افتخار نمی کند....

از مسیح علی‌نژاد