سخن از پرنده ای است افسانه ای

که در تمام زندگیش تنها یکبار می خواند

 

آوائی دلنشین و بی همتا .

از آن لحظه که آشیانه را ترک می کند

در جستجوی درختی است با شاخه های پر خار

و تا یافتن از تلاش باز نمی ماند

آنگاه با آوائی جادوئی از لابلای شاخه های وحشی درخت

پر می کشداوج می گیرد

و بر بلند ترین و تیزترین خار ،

تن به تصلیب می سپارد

در لحظه واپسین با آوائی دل

انگیزتر از ترنم کاکلی و بلبل از احتضارش فراتر می رود.

آوائی طرب انگیز که زندگی بهای آن است .

چنین است که جهان از حرکت باز می ایستد

تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است

چراکه خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست می اید.

پرنده که خاری سینه اش را خسته کرده است

از قانونی تفسیر ناپذیر پیروی می کند.

 او نمی داند چه چیزی وادارش کرده

تا سینه اش را به خار بسپارد و آواز خوانان می میرد.

حتی لحظه ائی که خار سینه اش را می شکافد

از فرا رسیدن مرگش آگاه نیست

و به همان قانع است که آنقدر بخواند

و بخواند تا دیگر صدائی در گلویش باقی نماند

 

ولی ما … ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم،

می دانیم ، درک می کنیم،

و با این همه ادامه می دهیم و...... ادامه می دهیم..