به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری


نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد


که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
...
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان


که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی


چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد


دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم


منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها


بنگر وفای یاران که رها کنند یاری