دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد

چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش

و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است

دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد

و قدمهایش در ابتدای زندگیست

او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم

نگاههایی مملو از یاس محبت او را می شناسم

او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است

او را که همراه نسیم صبا می وزد ،

آری او را می شناسم

در دوردستهاست

ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست

خانه اش پر از سادگی و صفاست

کلبه ی بی ریای او را می شناسم

او نیمه پنهان و روح گمشده من است ،

آسمان خانه اش همیشه آبی باد او را می شناسم.........