کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!

گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟

یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که:

عشق رنگ زرد خورشید مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟ می خوانی مگر نه؟

پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند!

آه! راستی کجا می روم؟ عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟

دیدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند

و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

میدانی نازنینم .......می دانی مگر نه؟ 

بگویم؟ بازهم؟

آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟

پیمان شکنی بکنم؟

دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ می خواهی؟

نه  ؟ آخر چرا؟

هان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟

دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر....

آرام در گوش تو می خوانم !

فقط در گوش تو می خوانم

نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !