یه عمر عاشقش بودی،تا اونجا که می‌شده،

تا نهایت،تا تپیدن دلت هر بار،حتی بعد از یک ماه،دو ماه،یک سال و بیشتر.

 شبها براش دعا کردی و روزها چشم که باز کردی اونو دیدی که انگار کنارت نشسته،تو خیالت...

و حالا یه‌دفعه می‌بینی همه چیز عوض شده،چه اتفاقی افتاده؟نمی‌دونی!!

دیگه از اون تلفن‌های هرشب خبری نیست،از اون هدیه‌های کوچیک که دنیات رو بزرگ میکرد.

از اون همه حرفای عاشقانه قشنگ.

و یکباره گیج میشی.

انگار همه چیز تموم شده.

از خودت می‌پرسی اینجا آخر دنیاس؟؟؟

 می‌پرسی چی شد اون باغ سبز،اون آب گوارا،اون نگاه،اون لحظه و...

لحظه‌های با او بودن رو مرور میکنی،درشهر،در سفر،

با او بودن حتی بدون او بودن،

وقتی می‌بینی اون لحظه‌های ناب دیگه تکرار نمیشه ،

وقتی می‌بینی یه نگاه سرد،

 یه دست سرد ویه سلام از روی سیری

 تنها نشانه‌های اون رابطه بارانیست،

فکر میکنی اینجا آخر دنیاس و دیگه هیچی تورو شاد نمیکنه.

دلگیری...

 تا آخر دنیا و فکر میکنی دیگه هیچ‌وقت دل به هیچ کس نمی‌بندی.

فقط به گنجشک‌های فکر میکنی

 که این سو و آن سو میرن و تو فکر میکنی

 تا آخر دنیا اوضاع همینه که هست.

 اگه رفیق پزشک داری،بهش زنگ بزن

و بگو که تپش‌های دلت یه جور دیگه شده،

شاید دارویی این تپیدن‌ها رو آروم کنه،

تا لحظه‌ای که تو بدونی حقیقت زندگی چیز دیگه‌ایست

 و عشق به همون زیبایی و آرومی که میاد نمیره

 و این چیزیه که باید قبول کنی،

اگر عاشقی عاشقی رسمی داره و این بخشی از اون رسمه.

بخشی از بازی زشت و زیباش که تو میخوای

فقط روی زیباش رو ببینی،

اما بدون که همه چیز عمری داره و هرچیز پایانی.

پایان عشق پایان تو نیست،

پایان زندگی نیست،

پایان دنیا نیست

 پایانیست بر آغاز دیروز و

 آغازیست بر روزگار نویی که خود پایانی دارد.

و برای این روزگار نو

تو باید آماده شوی،

باید بپذیری که در این بازی همیشه برنده نیستی.

هیچ چیز،هیچ چیز غیر از خود تو

 که باید دوباره آغاز کنی بازی عشق رو و

 یه گوشه رو هم کنار بگذار برای پایانی که

 عشق هم پایانی دارد،

مثل هر چیز دیگه.