پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:

شاید آنکه جسارت عصیان دارد...

شجاعت توبه نیز داشته باشد.

شاید آن خدا که مجال سرکشی داد...

فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد

 و سکوت کرد و آنگاه گفت:

شاید.

شاید پرهیزگاری من

 به ترس و تردید آغشته باشد.

 اما نام عصیان تو دلیری نبود.

دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.

مجال آزمون و خطا نیست.

پسر نوح گفت:

به این درخت نگاه کن.

به شاخه هایش.

پیش از آنکه دست های درخت

 به نور برسند...

پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.

گاهی برای رسیدن به نور

 باید از تاریکی عبور کرد.

گاهی برای رسیدن به خدا

 باید از پل گناه گذشت.....

من اینگونه به خدا رسیده ام.

راه من اما راه خوبی نیست.

راه تو مطمئن تر است دختر هابیل!