سربه زیر


در برابرهم .

سرافکنده


در برابر خویش .

سرشکسته


در حضور عشقی که پناه مان می دهد

با انبانچه یی از حرف های ناگفته


می گذریم.

نه !


نه دیگر سخنی


به جای مانده


تا بگوییم در شکاف صخره یی.

نه اشکی


که قطره قطره


فرو چکیم


بر خاک پوک تشنه یی.

همه از آنچه به جای مانده


ویرانه ی دست های بی حاصل ماست


کز صدای هق هق دیر هنگام من


و زارزارِ مویه های دردناک ِتو


سرشار می شود