پیراهن سپید عروسی است در برم
یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟

مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟

- دوشیزه مکرمه این بار دوم است...
مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟

او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست
انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم

پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟
عشق این لباس نیست که از تن درآورم

- دوشیزه مکرمه این بار سوم است
این خنده های توست می آید به خاطرم

[ از راه می رسیدی و لبخند می زدی
بغض مرا به آینه پیوند می زدی

در لهجه ات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت

می آمدی و بر لبت آواز تازه بود
از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود

مردان شهر با تو هم آواز می شدند
در من زنان کوچکی آغاز می شدند

در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از این هوای مشوش گرفته است

یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟

آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست
جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟

جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهء شب زنده دار را

رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهء من در گلو شکست

بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد

دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
همخانه قدیمی این قلب بی قرار

ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه ترا جستجو کنم

کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر...
]

- دوشیزه مکرمه...
این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم

این را به آن غریبه دیر آشنا بگو
پیداست او هنوز نکرده است باورم

*
با روسری صورتی و چادر سیاه
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری...