به تو گفته بودم انگار، که پریشونِ نگاتم

گفته بودم که همیشه،تو نخ خاطره‌هاتم

تورو دیدم و ندیدم،که نگات مست غروره

ندیدم که توی چشمات،چن تا دل زنده‌بگوره

من و تو عاشقیم امّا،روزگار اَمون نمی‌ده

به من و تو و دلامون،روی خوش نشون نمی‌ده

ای سفرکرده معصوم،دل من همسفرت بود

تو گذشتی و شکستی، پلی که پشت سرت بود

ای تو تن داده به غربت،راوی لحظة رفتن

دیگه هیشکی نمی‌بینه،دستاتو تو دستای من

چیزی که واست می‌خونم،نه یه قصّه‌اس نه یه نامه

گوش بده که این ترانه، شام آخر صِدامه