روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصهُ مهر تو شنید

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یاد تو تپید

... در سینهُ سردم این شهر سکوت

دیوار سکوت ز صدای تو شکست

شد شهر هیاهو این سینهُ من

فریاد دلم به لبانم بنشست

خورشید منی منم آن بوته دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه نور

دریای منی منم آن قایق خورد

ناگه تو مرا میبری بر ساحل دور

اکنون تو مرا همه شوری و صدا

اکنون تو مرا همه نوری و امید

در باغ دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو چو گل یاس سپید

در سینهُ سردم این شهر سکوت

دیوار سکوت به صدای تو شکست

شد شهر هیاهو این سینهُ من

فریاد دلم به لبانم بنشست