خودشیفته

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
زمان ...
ایستگاه قطار پر بود از کسانی که چشم انتظارند

و من دوباره با همان دسته گل سفید

که مدت هاست خشکیده است

توی همان ایستگاهی که روزی هم را بوسیده بودیم

ایستاده ام

و به این فکر می کنم که چه طعمی داشت لب هایش ؟

ولی این بار قطار آمد

آن قدر به انتظار عادت کرده ام که

نمی توانم پیاده شدنت را باور کنم

آرام آرام از پله ها پایین آمدی

... دوباره همان کسی که روزی می شناختم ...

اما در دستان ِ تو

یک دسته رز ِ سرخ بود

تازه ی تازه ...

خجالت کشیدم از گل های خشکیده ام

که"زمان" آنها را پژمرده کرده بود ...

ترسیدم مرا با این لباسهایی که

گرد ِ غربت و صبر بر رویشان نشسته است ببینی ...

ترسیدم موهای آشفته ای را که سال هاست

در باد تکان می خورند ببینی

ترسیده بودم ...

و نمی دانم چطور بین جمعیت گم شدی ؟

نمی دانم چه شد که به یاد نیاوردی کجا ممکن است باشم ...؟

نمی دانم چرا از یاد برده بودی که رز ِ سرخ دوست ندارم ...؟

نمی دانم چرا ترسیدم و نتوانستم خودم را به تو برسانم ...؟

زمان ...

این زمان ِ لعنتی همه چیز را خراب کرد .

+نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤٢ ‎ق.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()


پول فا - اپل | جدی - فروش آسانسور - پزشک متخصص - سیسمونی - سزارین - لیزر لیپولیز - ترمووود - صحاب