خودشیفته

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
جام عشق با صدای زیبای میراث

 

 

از جام عشقت نازنین یارا

شبی بنوشان جرعه ای ما را
ای فدای اون همه عطروبوی تو

ای فدای نازو قهر تو
در تب عشقت همی سوزمو سازم

در فراقت روزو شب نغمه پردازم
از همه دل کندمو دل به تو بستم

از شراب عشق تو من همیشه مستم

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ساعت٥:۱۳ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
خواهم مرد..........

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

شدم در قدم دوری چشمان بهار گم

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ساعت٥:٠٩ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
رژیم برای میگرن


مواد غذایی اغلب موجب میگرن می شوند ,

افرادی که میگرن دارند باید سعی کنند حساسیت های

بالقوه غذایی خود را شناسایی کنند

رژیم های حذفی می تواند غذاهای مشکل آفرین را معلوم کند ,

هیپوگلسیمی واکنشی نیز احتمالا موجب میگرن می گردد .


موادی که معمولا موجب میگرن می شوند :


ماده : آمین های وازراکتیو که موادی هستند که موجب گشاد شدن

عروق خونی می شوند

( تیرامین و فنیل اتیل آمین از شکل های متداول آن است )

منابع غذایی : پنیر کهنه , جگر مرغ , شاه ماهی شور ,

سوسیس , گوشت فرآیند شده , خامه ترش , شکلات , موز و پیاز


ماده : لاکتوز ( قند شیر ) در افرادی که عدم تحمل لاکتوز دارند

می تواند سبب میگرن شود منابع غذایی : محصولات شیری


ماده : اسپارتام منابع غذایی : محصولات غذایی حاوی شیرین کننده های مصنوعی


ماده : نیتریت ها ( نگهدارنده ها و رنگ دهنده های گوشت )

منابع غذایی : سوسیس , سالامی , گوشت فرآیند شده , ... , نوشیدنی های غیر الکلی


ماده : مس ( غذاهایی که حاوی مس بالایی هست

ند می توانند موجب گشاد شدن عروق و میگرن شوند )

منابع غذایی : شکلات , چای , مغزعا , صدف , جوانه گندم


ماده : مونو سدیم گلوتامات ( افزایش دهنده طعم )

منابع غذایی : غذاهای فرآیند شده

ریز مغذی ها :


ماده مغذی : منیزیم و ویتامین B6

مقدار سفارش شده روزانه : بین 400 تا 600 میلی گرم منیزی

م و حدود 50 میلی گرم ویتامین B6

ملاحظات : پایین بودن میزان منیزیم بدن ,

احتمال خطر تنگی و انقباض عروق خونی را افزایش می دهد ,

به ویژه در زنانی که میگرن آنها در دوران قاعدگی یا بارداری عود می کند ,

موثر است .


ماده مغذی : اسید های چرب امگا سه

مقدار سفارش شده روزانه : بین 2 تا 4 گرم EPA‌ به صورت کپسول روغن ماهی

ملاحظات : احتمالا تعداد و شدت حملات میگرن را کاهش می دهد .


ماده مغذی : ویتامین D و کلسیم

مقدار سفارش شده روزانه : حدود 10 میکرو گرم ویتامین D و 600 میلی گرم کلسیم

ملاحظات : احتمالا تعداد و شدت حملات میگرن را کاهش می دهد .

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
چرا؟؟؟

 

 

من چرا همیشه باید منتظر بمونم؟؟؟

 

جرا خودم رو نمیتونم راضی کنم که باید دل بکنم؟


+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۸ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
دل تنگ


دل تنگ کسی هستم که حتی صدایش را از من دریغ میکند

کسی که با تمام وجودم به او عشق ورزیدم

کسی که میداند بی او دنیا جای قشنگی نیست

دارم دق میکنم ازدرد دوری....
 
میخوام مثل توشم اما چه جوری ؟

+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
هیچ چیز ماندنی نیست
تابستان رفت...!

پاییز رفت...!

زمستان هم می رود...!

از وقتی تو رفتی _

دیگر باور نمی کنم هیچ چیز ماندنی باشد

+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
دریاب ...



روزها در گذرند ...


تپش ثانیه ها را دریاب ...


لحظه های بی کسی ...


هُرم دستان تو را می خواهند ...


روزها در گذرند ...


تپش قلب مرا هم دریاب ...



+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
برگرد


کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...


کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی


دیدن یک لحظه فقط یک لحظه


از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...


کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...


تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...


کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز باخود نگویم :


" آخه اون که میدونست چقدر دوستش دارم "


ولی هر لحظه منتظرش هستم تابرگردد



+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٠ ‎ق.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
من در برابر تو تنها یک عاشق تنهایم و بس .


وقتی در نخستین روز دیدار ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم،

آن زمان که با چشمهای معصومت ،

با لبخندی کودکانه و با صداقتی شاعرانه در چشمانم نگاه کردی ،

و آن زمان را که شوق هر روز دیدنت آرامم می کرد . . . . .آه !

افسوس که چه زود گذشت ، باور می کنی ؟

باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو حتی با اینهمه فاصله و درد،

خون زندگی ، عشق به زندگی ، عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد !

باور کن که هنوز هم دوستت دارم

،کودکانه ، بی پروا ، صادقانه ، عاشقانه ، دیوانه وار!

بگویم : دوستت دارم ،


 بگویم : از ازل تا به ابد،عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم عزیزم ...


گر چه گفتن و شنیدنش را از من دریغ می کنی !


 می هراسی ، می گریزی ، تردید داری . . . . .


اما من هنوز هم دوست دارم که بگویم :


 عزیزم دوستت دارم

می خواهم تمام خاطراتم را بنویسم


 تا روزی با دوباره نگاه کردن به آنها بدانم که عاشق بودم

و کسی را دوست می داشتم .


 من با اراده ی خودم به این راه نیامده ام ،


 ولی آنکس که مرا اینگونه به این راه آورد خود تو بودی که ،


مرا تنها گداشتی .


تنهایم گذاشتی با تمام سختی ها ،


 با تمام دلتنگی ها ،


 با تمام اشک های گم شده در دریای غصه . . . . . ،


 به این راه ادامه می دهم


 حتی اگر لحضه ها هم یاریم نکنند .


آن روز که تنهایم گذاشتی


 در دل فریادی زدم که ای کاش بیاید ،


 بیاید و مرا از این تنهایی رها کند ،


 بیاید و این امید را به من بدهد که باز می توانم


 حتی برای لحضه ای او را داشته باشم ،


ولی افسوس که من بی صدا فریاد زدم .


 او صدای مرا نشنید ،


 او مرا ترک کرد ،


او مرا تنها گذاشت ،


 او مرا فراموش کرد ،


 او مرا دوست نداشت . . . . . ،


 اینها جملاتی است که من همچون دیوانگان


 زیر لب زمزمه می کنم


 ولی افسوس که حتی زمزمه های مرا هم نمی فهمد ،


 یا نمی خواهد بفهمد .


می خواهم سنگ شوم


ولی سنگی از جنس انسانیت


 تا آنکس را که سنگم کرد باز دوستش داشته باشم ،


 ولی با این همه درد که او بر دل من گذاشت


 باز می گویم که دوستش دارم

 


هر چند که از من بیزار باشد .


 باز می گویم که حاضرم برای او هر کاری کنم ،


 حتی شاهد مرگ قلبم باشم .


 مرگ قلبم هم شیرین خواهد بود


 وقتی که برای باطراوت بودن تو باشد ،


 برای لبخند و چشمهای زیبای تو باشد .


 قربانی کردن احساساتم هم زیبا خواهد بود


 وقتی که برای دور کردن قضا و قدر از زندگی تو باشد .


 چون تو همچون دریای امید


 و کوههای سر به فلک کشیده ای استواری هستی


 اما من . . . . .


 اما من دورگردی بیش با کوله بار غم نیستم .


من در برابر تو تنها یک عاشق تنهایم و بس .



+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:٤٩ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
او را می شناسم.........


دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد

چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش

و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است

دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد

و قدمهایش در ابتدای زندگیست

او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم

نگاههایی مملو از یاس محبت او را می شناسم

او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است

او را که همراه نسیم صبا می وزد ،

آری او را می شناسم

در دوردستهاست

ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست

خانه اش پر از سادگی و صفاست

کلبه ی بی ریای او را می شناسم

او نیمه پنهان و روح گمشده من است ،

آسمان خانه اش همیشه آبی باد او را می شناسم.........



+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:٤٢ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
راز خوشبختی

 

 

بر خاک بخوان نازنینم


آواره شدن حکایت سختی نیست


از پاکی اشک های خود فهمیدم


لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:۳٩ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
دار و ندارم


یه نفر آمد قرارم را گرفت برگ و بار شاخسارم را گرفت


چهار فصل من بهار بود ،حیف باد پائیزی بهارم را گرفت


اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی اعتبارم را گرفت


عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت




+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
سرنوشت



تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟


تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت


تا به کی با ضربه های درد باید رام شد


یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد


بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار


خسته از این زندگی با غصه های بی شمار




+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:۳٤ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
تاوان

 

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !

زیبا بود

امّا

شوخی بود !

... حالا . . .

تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم . . .!

تمام این تنهایی

تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است


+نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
تنهایی



تنهایی یعنی

.
.
من‌وقتی از تو می‌نویسم.

+نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٥٥ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
همسر مهربانم

واقعا دوستت دارم

گر چه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هاست

که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با اینکه نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم بسیار دشوار است

اغلب خطای تو که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آنگاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر کاهی

کوهی می شود

و پیش از هر چیز این به ذهنم می رسد که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم صادق باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه فکر می کنم

که کاملآ باید اطمینان داشته باشی

که همیشه و از همه ی راههای ممکن 

عاشق توهستم

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
حنا...حنا...

 

دخترکی کنار رود تنها به انتظار نشسته بود...
 
باز هم باد افکارش را به این سو و آن سو پروازمیداد...
 
باز خود را در لباسی فاخر و زیبا میدید...
 
باز همان کفشهای جدید را به پا داشت...باز
 
همان نگاه های تحسین آمیز را بر روی خود حس میکرد..
 
حنا...حنا...آه این صدای همیشگی
 
مادر است که او را برای بردن
 
لباس های تمیز مردم به خانه هایشان می طلبد ...
 
باز افکارش را به باد سپرد و برای کمک به مادر شتافت
 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
سفر جاودانه

 روزی به خانه ام می آیی ؛

من نیستم

 به قاب عکسم روی طاقچه خیره می شوی

 روز دیگر به خانه ام می آیی ؛

 قاب عکسم نیست اما یادم در خانه جاری است ...

 روز دیگری هم به خانه ام می آیی ؛

 یادم نیز از خانه کوچیده است ...

این سه لحظه برای یک سفر جاودانه کافی است ...



+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
فقط در گوش تو می خوانم


کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!

گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟

یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که:

عشق رنگ زرد خورشید مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟ می خوانی مگر نه؟

پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند!

آه! راستی کجا می روم؟ عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟

دیدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند

و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

میدانی نازنینم .......می دانی مگر نه؟ 

بگویم؟ بازهم؟

آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟

پیمان شکنی بکنم؟

دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ می خواهی؟

نه  ؟ آخر چرا؟

هان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟

دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر....

آرام در گوش تو می خوانم !

فقط در گوش تو می خوانم

نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٠۸ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
من ...... تو.......او

من درس می خوانم

تو درس می خوانی

او سر چهار راه آدامس می فروشد


من شام می خورم

تو رستوران می روی

او گرسنه است

من به ییلاق می روم

تو با دوستانت همه ی بعد از ظهر را قدم می زنید

او با دستمالش شیشه ی ماشین ها را تمیز می کند


من پول تو جیبی ام را از پدرم می گیرم

تو ماهیانه ات را از مادرت می گیری

او ترازویش را در پیاده رو جلویش گذاشته و 10 تومنی هایش را نگاه می کند


من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را دوست می داری

او پدرش معتاد است و مادرش در خانه ای کار میکند


پدر من مادرم را دوست دارد

پدر تو به مادرت عشق می ورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند


من یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر دارم

تو یک برادر بزرگ تر و دو خواهر کوچک تر داری

او 6 برادر و 3 خواهر دارد


برادر من دانشگاه می رود

خواهر تو دبیرستانی است

او برادر هایش یا معتادند یا در زندان یا ...


من عاشق شده ام

تو می دانی عشق چیست

او تا کنون به هیچ چیز عاشقانه نگاه نکرده است


من آن لاین هستم

تو آن لاین هستی

او بی نان است


من از سیاست متنفرم

تو سیاست را دوست داری

او شکم سیر را بیشتر از سیاست دوست دارد


من تابستان را دوست دارم

تو بهار را و شکوفه ها را دوست داری

برای او تابستان و زمستان فرقی ندارند


من شب های داغ تابستانی را بی روانداز می خوابم

تو شب های سرد زمستان را با پتوی گرمت می خوابی

او در زمستان و تابستان فقط یک زیر انداز دارد


تفریح من گوش دادن به موسیقی است

تفریح تو دیدن فیلمی است

تفریح او آب تنی در حوضچه ی وسط میدان است


من از زندگی ام راضی نیستم

تو زندگی ات را دوست داری و به خواسته هایت رسیده ای

برای او زندگی اجباری است بدون انتخاب


من او را دیده ام

تو او را دیده ای و تا کنون به زندگی او دقت نکرده ای

او برای ما حقیقتی تلخ است


او را دیده ای ؟ به زندگی اش فکر کرده ای ؟ می شناسی اش ؟ حاضری به جای او زندگی می کردی ؟

او علت است یا معلول

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
نامه دختری به مادرش

 

 



مادری داشت از کنار اتاق دخترش رد می شد که با تعجب زیاد

متوجه تخت او شد که بر خلاف همیشه مرتب و منظم است.

وارد اتاق شد و نامه ای دید که روی تخت گذاشته شده بود

گیرنده آن نامه مادر بود.با دلشوره نامه را باز کرد و با دستان

لرزان شروع به خواندن کرد.

مادر عزیزم

با نهایت احترام و تاسف این نامه را به تو می نویسم . من با

دوست پسر جدیدم فرار کردم؛ چون نمی توانم با تو و پدر بر خورد

کنم.من عشق شدیدی به «بیل» پیدا کرده ام.او با تمام

سوختگی های روی صورتش،خال کوبی ها،ریش ها و لباس های

موتور سیکلتش،باز هم زیباست.

اما مادر،این تنها دلیل عشق من به«بیل»نیست.من باردار هستم


و «بیل»بسیار خوشحال است.او کلبه ای در جنگل دارد و مقدار

کافی هیزم برای تمام زمستان.او می خواهد بچه های بیشتری

از من داشته باشد و این یکی از آرزوهای من است.

بیل به من یاد داده که ماری جوآنا واقعا به کسی ضرری نمیزند

و ما در مزرعه خودمان،آن را می کاریم و به جای کوکایین و

اکستازی که خودمان مصرف می کنیم به دوستان بیل

میدهیم



ضمنا ما دعا می کنیم که علم بالاخره راهی برای علاج ایدز پیدا

کند.این طوری«بیل»معالجه می شود،چون او لیاقت بهبودی کامل

 
را دارد

مادر عزیزم،نگران نباش.من حالا ۱۵ سال دارم و می دانم که

چگونه از خودم مراقبت کنم.می دانم که روزی بر می گردم و تو

می توانی نوه های قشنگت را ببینی

دختر تو


جودی


پیوست

مادر جان،هیچ یک از این مطالبی که خواندی حقیقت ندارد. من

در خانه همسایه هستم.فقط می خواستم به تو بگویم که

چیزهای بدتری از کارنامه آخر ترم من هم وجود دارد که در

کشوی میز تحریرم است

.......................


دوستت دارم

هر وقت خانه جای امنی برای من بود تلفن بزن

 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت٦:۳۱ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
آاااااااخ

 

وااااااااای خدایا .......................

هیچ  بنده و  کافری به درد دندون مبتلا نشه

مخصوصا از نوع جراحی لثه

+نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:۱۸ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
مهستی

 

گفتم دل ای دل ای دل

حالا چه وقته خوابه

عشق اومده سراغت

منتظر جوابه

دل گفت بذار بخوابم

این یکی هم سرابه

عشقی که من شناختم

فقط توی کتابه

می خوام که بگذرم از

امواج باور عشق

اما میبینم از دور

پلها همه خرابه

دوست داشتن زیادی

خودش یه جور عذابه

آری به دریای عشق

تا می رسی سرابه

گفتم که ای دل ای دل

جوونیمون چی میشه

میون قوم عاشق

نشونیمون چی میشه

تو مهر باطل عشق

نزن رو سزنوشتت

عشقه که هر جا که هست

اون جا میشه بهشتت

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱۸ ‎ق.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
یادت نیست

 

 

دل من می گیرد
از نبودن هایت
و تو انگار مرا یادت نیست...!


 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
خائن



لاشـــه ی عاشقی ام سگ خور نامردی تو


اینقدر خون به دلم هست که هارت بکند..


+نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٢٢ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
مارتیک

 

نا امیدی در به در از قلب من گیرد نشان


گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر


عمر می ترسم که بر چیند بساط زندگی


همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر


با بهار آرزو با خود سعادت را بیار

 

چون زمستان می رود بذر محبت را بکار


گر خیال کاشتن داری عزیزم زودتر

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:۱۳ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()
خندیدن

 

 

 

شاید اتفاق عجیبی نباشد...!!!


اما من....


دیگر خندیدن بلد نیستم....


+نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط مرجان-ذ | نظرات ()


پول فا - اپل | جدی - فروش آسانسور - پزشک متخصص - سیسمونی - سزارین - لیزر لیپولیز - ترمووود - صحاب