خودشیفته

یک عمر شاعر چشم هایت بودم.......

جهان اگر این است - که چیزی نیست ! - بگذارید تنها مال شما باشد من خوابم می آید
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

"دلم " زیادی روشن بود !؟
.
.
.
.
.
.
سوخت.
یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
مردی که با خانمی مثل شاهزاده ها رفتار می کند،
 
به این معناست که در دامان یک ملکه پرورش یافته است ....

و

مردی که با خانمی با بی حرمتی و بی احترامی رفتار می کند ،

یقیناً با تحقیر و عقده بزرگ شده است...!
 
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

باشه،

من به تو نمیام،

اما دمت گرم تو به خودت بیا . . .
 
 
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
انتخابات که آزاد باشد
به چشم های تو رأی میدهم

آنها هرگز دروغ نمیگویند
 
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 


 
می خواهم

مُچاله و خیس !

در آغوشت بمانم !

از پهن شدن بر بند خاطرات ، بیــــزارم .
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
 
برایت روزهایی شاد و آرام


لحظاتی هماهنگ و به کام


و سلامتی پیوسته و مدام آرزومندم.

زادروزت مبارک و شیرین.
 
 
جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر آزموده شده باشی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن ، هرچی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن ، هر چی خودتو خاکیتر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند ، هرچی قلبت رو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن و اگر بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یک دنیا ازت فاصله میگیرند!!!!

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت♥♥
چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها
وای از شبها
هوای آغوشت دیوانه ام میکند،
و من در اشک غرق می شوم...!

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

حسه قشنگیه ؛ وقتی که یواشکی برگردی تا بتونی عشقتو نگاه کنی .... بعد ببینی که اون دستاشو گذاشته زیر چونه اش و زل زده بهت ... !!!
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

مرا زن می نامند مضمونی که جذابیتش نفس گیر است ، دنیای زنانه من نه با شمع و عروسک معنا پیدا میکند و نه با اشک و افسون ، اما تمام اینها را هم در برمیگیرد...
اشک ریختن قدرت من نیست...
قدرت روح من است ، اشک نمیریزم تا توجهی را به خواسته ام جلب کنم با اشکم روحم را میشویم...
خانه بی من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی باصدای بلند حرف زدن و موسیقی گوش دادن نیست ، زندگی ترنم لالایی ارامش بخشی را می... طلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است ، من تنها با ازدواج کردن و مادرشدن نیست که معنا میگیرم من به تنهایی معنا دارم ، معنای عمیقی در واژه زن بودن...
اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه بخواند باز هم قوی تر از قبل از پشت همین واژه سربلند میکنم و لبخند میزنم چرا که خداوند مرا زن آفریده است و همین برای من کافی است!
دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

ماپیغام دوست داشتنمان رابا دود آتش به هم میرسانیم!
نمیدانم برای توآنجا تکه چوبی هست؟!
من اینجا جنگلی را برای تو به آتش کشیدم!
دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

در صورتی که بازیگر رویای خود نباشید ، خطر تبدیل شدن به عروسک خیمه شب بازی رویای دیگران شما را تهدید می کند
یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

دلـــــــم مـــــی خــــــواهـــــــد

زنـدگی ام را موقـــت بــدهــم دســــت یــــک آدم دیــــگــر

بـگویـم:: "تـو بازی کن تــا مـن برگردم. نـســوزیـهـا"..!!!
جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

در گفتن و شنیدن جمله ی (دوستت دارم) چه هست؟ کسی که می گویید عاشق تر میشود و کسی که میشنود بی تفاوت تر ....

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

درون دل که پیدا نیست،پر از زندان و زندانی است
تو را محکوم دل کردم،نمی دانم دلیلش چیست
سبب شاید همین باشد،بدون تو نباید زیست
پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

خنده بر لب میزنم کس نداند راز من ، ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت .
چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم»
سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

گاهی اینکه صبح ها
دلت نمی خواد بیدار بشی
همیشه نشونه ی تنبلی نیست!
خسته ای از زندگی
نمی خوای قبول کنی که یک روزِ دیگه شروع شده.....!
سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

نذار از هم بپاشم من، از این تکرار بیهوده
یه کاری کن، یه کاری کن که می ترسم از این آوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه، ای یار
این منم پر شکسته، خسته ی خسته
از خودم بیزار و پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنونم
نمی تونم، نمی تونم که من این جا بمونم
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

اگر کسی را نیافته‌ای که با رفتنش
نابود شوی،
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای!
این را منی می‌گویم
که روزهایم را کسی برده است جایی دور!
... پیچیده دور بازوان
کوک کرده روی ساعت
دکمه کرده به پیراهن
یا ریخته لابلای خاکسترهای سیگار!
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا ..!
یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

تازگیا هرکی میگه دوستت دارم خندم میگیره؟
بی اراده میگم..
تو دیگه چی میخوای؟؟
شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

خواستم ببینمت

اما

گفتی: قرارمان شب ها

شب که شد گفتی خسته ام,کار دارم,می خواهم بخوابم,

قرارمان باشد یک شب دیگر

... ومن بالاخره

شبی خواب تو را دیدم

زیباست؛ خواب تو هم حتی

چه پیشنهاد قشنگی

باشد

قرارمان شب ها
جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

آدم بیا که خسته ام از این بهشت سرد
ممنوعه را بگیر و در ِ بسته باز کن!
آه ای خدا ببین که به ابلیس رو زدم
دیگر گذشته کار، بر آدم نماز کن
پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ، پر رنگ ها را می بینیم ، سخت ها را می خواهیم ، غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.....نمیگم من خوبم.....ولی اینکه بی صدام...اینکه بی رنگم..اینکه مثل بقیه طاووس رنگارنگ نیستم دلیل بر نبودنم نیست ...من هستم
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

حق با کشیش ها بود
گالیله...!!!
زمین
آنقدر ها که فکر می کنی
گرد نیست و هرکس که میرود
باز نمیگردد....!!!
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

خدایا
گناهانم را نادیده بگیر
همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری … !

سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

دقت کردین بعضی وقت ها هست که آدم دلش می خواد یکی رو با انگشت نشان بده و بگه این بی معرفت همه دنیای منه!
دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

جایی وجود داره به نام “ســــــــــــیم آخر”
من دقیقا همون جام!
بزنم بهش یا نه . . . !؟
شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

مصراع نخست: من تو را می بوسم در مصرع بعد هم تو را می بوسم ایراد ندارد...! به کسی چه..؟اصلاْ شعر خودم است من تو را می بوسم....
شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

روزگارا,

که چنین سخت به من می نگری,

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,

گرچه دلگیرم از دیروزم,

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,

لیک باور دارم...

دل خوشی ها کم نیست!

زندگی باید کرد....!

سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

عشق ورزیدن

ضمانت تنها نشدن نیست...
دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

اگه کسی که دوستش داشتی دست رد به سینه ات زد زیاد ناراحت نشو . چون تو کسی رو که دوستت نداشته از دست دادی اما اون کسی رو که دوستش داشته از دست داده و این فرصت شاید دیگه براش فراهم نشه
یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

ای انسان هایی که به زندگی بعد از مرگ ایمان دارید ... خواهشمندست به زندگی قبل از مرگ هم اعتقاد داشته باشید
شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
کبیر،‌ عارف معروف هند گفته است:‌
 
 « هرگز گوشها را باور نکنید،‌
 
 بلکه فقط به چشمها اعتماد کنید.
 
هرچه می شنوید، کذب است.
 
 هرچه دیده اید حقیقت است. »‌

من به چی اعتماد کنم؟
 
به حرفات یا به چشمات؟
 
تضاد عجیبی بینشون بود...
 
ولی خواستم راحت باشی,
 
به حرفات گوش کردمو رفتم.......
 
 
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
دنیا را بد ساخته اند ...

کسی را که دوست داری

 


تو را دوست نمی دارد

کسی که تورا دوست دارد

 


... تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 


به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند

...
و این رنج است …

سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
امروز که نوبت جوانی من است،

می نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید. اگر چه تلخ است خوش است،

تلخ است، از آنکه زندگانی من است
 
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

علـ ـت بی خـ ـوابـ ـی م را..

چگـ...ـونه بگویــــــ..ـم ؟!؟

" یاد تــ ـو.. "

هر شــ ـب از ســـ ــقف اتاقـــــــ.م چکــ....ـــه می کنـ ـد !
یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
به سلامتی کسی که بیخیالمونه ولی تو خیالمونه!
شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
 
 چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو !
 
 
جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران
 


 
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

رو قصه را آغــــاز کن

با ساز دل دمساز کن

جانم به یغما رفته‌است

... دل را به نامش بیمه کن

در وصف او اندیشه کن

...این دل به سودا رفته است

پیمانه را لبریز کن

سهم نگارت بیش کن

او طاقتش نیم من است

رنگ رُخت رنگینه کن

زین پس صداقت پیشه کن

او نو عروس خانه است

مطرب بیا چنگی بزن

آهنگ همسنگی بزن

حاجت روایی امشبست

 

 

چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.

دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب

و غروبت مرا می‌سوزاند.


من به دنبالِ سحری سرگردان می‌گردم

...


 
 
سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

من به غیر از تــــو نخواهم،چه بدانی ، چه ندانی


از درت روی نتــــــــابم،چه بخوانی ، چه برانی


دل من میل تـــــــو دارد،چه بجوئی چه نجوئی


دیده ام جـای تــــو باشد،چه بـمانی ، چه نـمانی


مـن کـه بیمار تـــــو هستم،چه بپرسی چه نپرسی

 


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

 

اشک هایم که سرازیر میشوند،

دیری نمی پاید که قندیل می بندند؛

عجیب سرد است هوای نبودنت....!!

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

گویی من و تو را ،

در دو انتهای ریسمان عاشقی ،

به هم و در هم ، تنیده و بافته اند ….

شیرازه ی کتاب عشق منی تو ؛

از ازل ………تا…….. به ابد

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب بجای می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

اه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

انچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام

به سبک سایه ی تو اویزم

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم .

شانه بالا زدنت را ،
ــ بی قید ــ
و تکان دادن دستت که ،
ــ مهم نیست زیاد ــ
و تکان دادن سر را که ،
ــ عجیب !
عاقبت مرد ؟
ــ افسوس !
ــ کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،
با تو اکنون چه فراموشی هاست .
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!


من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ،
ــ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد ؟

دشت ها نام تورا می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند.

کوه باید شد و ماند ،
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

گِل گرفته ام تا اطلاع ثانوی...


درِ قلبم را...


لطفا نگوید کسی:


«دوستم داشته باش»!


این یک قلم جنس را نداریم،


تمام شد ...


من , تعطیلم

 


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

خمخانه ام بی تو بی جام و باده است


دستم به تمنای وصالت گشاده است


تنها و بی کس و یار در آغاز عاشقی


دنبال تو گشته ام به هر جا که جاده است

 

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

گاهی بی هوا دلم هوایت را میکند ...

هوای تو ...

تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی ...
یادم آمد گذر سرد تو از فرداها

تکه ای محو از آن خاطره ها

گردوخاک سخن فاصله ها

یادم آمد که دلم می خندید

به نگاه تو دیوانه دلم می لرزید


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

 

دیگه از تو نمی نویسم...

نه از سفید و نه از سیاه ؛

دیگر از هیچ یک نمی نویسم !

دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ...

هیچ کدام را نمی خواهم ؛

همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست !
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 
"هست " را اگر قدر ندانی

میشود "بود"

و چه تلخ است هستی که بود شود

و دارمی که داشتم...

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد !
امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی !
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هرچه میروم ، نمیرسم !

گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم ،

کلاغ آخر قصه ها

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

چقدر سخته وقتی تنهایی رو احساس کنی
 وقلبت کسی رو بخواد ولی زبونت نتونه بهش بگه
 چقدرسخته که دلتنگش باشی ونتونی بهش بگی
 چقدر سخته وقتی بدونی رفته
 ودیگه بر نمی گرده
ولی میدونی ...
اگه صدباردیگه هم عاشق بشی...
عاشق همون میشی


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |


روزگار لعنتی!


هــــــــــــر سازی که زدی رقصیدم ...


بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص ؛


ببیــــــــن دلم چه " شـــــــــــوری " میزند

 

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

گریه بی بهانه شد نصیب من زعاشقی

یاد غم تو میکنم ز داغ هر شقایقی

در این کویر بی طپش پی سراب می دوم

ببین به ساحل غمت به گل نشسته قایقی

 

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 


اگر کینه نبود

 قلبها تمام حجم خود را

 در اختیار عشق می گذاشتند و من


با دستانی که

 زخم خورده توست

 گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

 و توسنگی را که

 به شیشه ات زده بودم

 به یادگار نگه می داشتی و ما


پیمانه هایمان را

 شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان

 پر می کردیم

 

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنى,


 عاشقت نیست بهش کلک بزنى,

 

 رفیق مقدسه,باید جلوش زانو بزنى


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |



سلام


پس از شنیدن صدای بوق


پیغام بگذار


حرفی بزن


خاموش منشین ، خدا را


آه ، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم


از عشق چیزی بگو



دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

آغوشت را گم کرده ام...

بی شک آغوشت را هشتمین عجایب جهان میدانستم

و امروز باور نبودنت از عجایب دیگر شده است...
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 
آدمای خوب همون آدمای بدی هستن
که هنــــــــــــــــوز لو نرفتن...
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 
تو یک حادثه نیستی ،
رویای شیرینی در باور من هستی.

عاشق شدنم اتفاق نبود ،
همان رویای شیرین بود ،
که به حقیقت پیوست.

آن رویا خاطره نشد ،
بهانه ای شد برای،
با تو عاشقانه زیستن.

 

 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |


هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این
را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش
زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می
گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غروراست هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق دراین پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

 

حالم را پرسیدند

گفتم رو به راهم !

نمی دانند رو به راهی هستم

که تو رفته ای.................

 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 
تلخ می گذرد...

این روزها را می گویم

که قرار است از تو ،

که آرام جان لحظه هایم بوده ای

برای دلم یک انسان معمولی بسازم...


یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

آمدنت را یادم نیست،

بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم،

بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم...،

اما اکنون با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کنم،

مهمان ناخوانده ی قلبم،

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...

 


شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

کاش میشد همچو آواز خوش یک "دوره گرد".


زندگی را بار دیگر ، دوره کرد...

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

بی عصا به آب خواهم زد...

موسی اگر ایمان داشت....

من امید دارم...

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

یه وقتایی ، یه جاهایی ،

یه حرفایی چنان آتیشت می زنه

که دوست داری فریاد بزنی !

ولی نمیتونی ، دوست داری اشک بریزی ،

و نمیتونی، حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه !

تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه !

به این میگن درد بی درمون که فقط مرگ آرومش میکنه !!!

 

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هی غریبه !


رو کسی دست گذاشتی


که همه ی دنیامه !


بی وجدان اینقدر راحت به او نگو عزیزم ...!!!

 

 

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

کسا‌یی که معتقدن اونی که رفته خودش بر میگرده،


نود و نه‌ در صد کفتر بازن!!


مگه کفتره !؟

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هی میرم رو به روی آینه می ایستم


دست می‌ذارم رو شونه‌ی خودم


و میگم طاقت بیار رفیق !!!

 

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دل من می گیرد


از نبودن هایت


و تو انگار مرا یادت نیست...!

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

حالم را پرسیدند

گفتم رو به راهم !

نمی دانند رو به راهی هستم

که تو رفته ای.......

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دست هایى که نیامدند...

مرا...

از پا انداختند...!!!

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

رابطه وقتی تمام می شود که یکی از آنها بفهمد


دیگری خیلی دوستش دارد!!!

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید

برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم.

 

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

بعضی دوستیها

مثله قصه حضرت نوحه ،

(بعضیا از ترس طوفان میان پیشت ) .


بعضی دوستیها

مثله قصه ی ابراهیمه ،

( باید همه چیزتو قربانی کنی ) .


بعضی دوستیها

مثله قصه مسیحه ،

( آخرش به صلیب میکشنت ).


اما بیشتره دوستیها

مثله قصه موسی است ،

( یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره) ...

 

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

ثبت احوال در شناسنامه ام


همه چیز را ثبت کرده


جز احوالم..

 

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

فکر تخریب من نباش

فقط پلی بودم برای عبورت ...

به آخر که رسیدی ؛

دست تکون بده ! ...

خودم فرو می ریزم !!!..

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

برای کسی که می فهمه ؛

هیچ توضیحی لازم نیست ....

و برای کسی که نمیخواد بفهمه ؛

هر توضیحی اضافه است ... !!

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

بسیـار ، بسیـار انـدک اسـت ،


تـعداد ِ آدم هـایی کـه


مـی تـوانـی بـا آنـها


خـود ِ خـود ِ خـودت بـاشـی.....!!!

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اشک هایم که سرازیر میشوند،


دیری نمی پاید که قندیل می بندند؛


عجیب سرد است هوای نبودنت....!!

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

سلامتی اونی که

اینقدر بردمش بالا

که دیگه دست خودم بهش نمیرسه

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اینجا زمین است ،

ساعت به وقت انسانیت خواب است ،

دل عجب موجود سخت جانی است !

هزار بار تنگ میشود ،

میشکند ،

میسوزد ،

میمیرد !

و باز هم میتپد

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دیدگانت را نبند ،

نگاهت را ندزد ،

تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم

از گوشه ی چشمانت تلاوت می شود

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

از ما که گذشت !

ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن

تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

خُـــدایـــا !

عَجـبـــ اشتبـــاهــی کـــردمــ کـِــه گفتـــمــ


خــودتـــ مــواظبــش بـــاش


تـــو بــَـرِش گــــردانـــ ،

مـَــن خـــودمــ مـــواظبــش هَستــــمــ

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

بترسید از آدم هایی که عاشق نیستند

ولی پدر سوخته ها عاشقی کردن را خوب

بلندند... ما هم که ساده!

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اونی که مدعی بود عاشقته

هیچ غلطی نکرد ,

دیگه چه برسه به اونی که میگه فقط دوستیه ساده......!!

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم


یا از عاشقی دلتنگ‌تر!


فقط می‌دانم در آغوش منی بی آنکه باشی


و رفته‌ای بی آنکه نباشی

 

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

عشق آدم را داغ می کنه

و دوست داشتن آدم را پخته می کنه.

هر داغی یک روز سرد میشه

ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشه...

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اعتبار آدمها به حضورشان نیست


به دلهره ای است که


در نبودنشان درست می کنند

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

همه پل های پشت سرم را ...

خراب کردم از عمـــــــــــد ... !

راه اشتبــــــــاه را نباید برگشت...

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

مارا تو جدا کردی , لعنت به تو ای تقدیر!

 

 

♥♥♥♥♥♥


این بند تو وا کردی , لعنت به تو ای تقدیر!

 

 

♥♥♥♥♥♥


هر بار کمر بســتم تا دست تو رو ســازم

 

 

♥♥♥♥♥♥


ما را تو فنـا کردی , لعنت به تو ای تقدیر!

 

 

♥♥♥♥♥♥


خوابست گمانم حق وقتی که تو پایت را

 

 

♥♥♥♥♥♥


در کفش خدا کردی , لعنت به تو ای تقدیر!

 

 

♥♥♥♥♥♥


آیا شده از خویشت پرسش تو کنی یک بار

 

 

♥♥♥♥♥♥


با ما تو چه ها کردی؟ لعنت به تو ای تقدیر!

 

 

♥♥♥♥♥♥


چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

دنبال خدا نگرد...


خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست ...


خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...


خدا در مسیری که

به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....


خدا آنجا نیست ...


به دنبالش نگرد.


خدا در نگاه منتظر کسی است

که به دنبال خبری از توست.


در قلبی است که برای تو می تپد ...


خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو

جانی دوباره می گیرد ...


خدا آنجاست ...


خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست


در جمع عزیز ترین هایت است ...


خدا در دستی است که به یاری می گیری ...


در قلبی است که شاد می کنی ...


در لبخندی است که به لب می نشانی

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

بجای بازی با دکمه‌های کیبرد

و آفریدنِ کلمات…

دوست داشتم

با انگشت‌های تو بازی می‌کردم

و احساس خلق می‌کردم

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هرچی کمتر در دسترس باشی

ارزشت بیشتره!


زیاد که باشی

میره به حساب آویزون بودنت!

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هر وقت فکر کردی

یه آدم مورد اعتماد تو زندگیت پیدا کردی ...

از اون به بعد دیگه رو فکرت حساب نکن...

اصلا دیگه فکر نکن..

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد


و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد


برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت


ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟

 

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!!


لحن بعضی ها،


زمستونیه.

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

یک وقت هایی باید


روی یک تکه کاغذ بنویسی


تـعطیــل است ...


و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت


باید به خودت استراحت بدهی



دراز بکشی


دست هایت را زیر سرت بگذاری


به آسمان خیره شوی


و بی خیال ســوت بزنی ...


در دلـت بخنــدی


به تمام افـکاری که


پشت شیشه ی ذهنت


صف کشیده اند ...


آن وقت با خودت بگویـی


بگذار منتـظـر بمانند ...

 


چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اگه کسی که دوستش داشتی

دست رد به سینه ات زد زیاد ناراحت نشو .

چون تو کسی رو که دوستت نداشته از دست دادی

اما اون کسی رو که دوستش داشته از دست داده

و این فرصت شاید دیگه براش فراهم نشه

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

باران من ،

روزی باریدی بر تن خسته من ،

قلب من شد عاشق تو!


همیشه چشم به راهت مینشستم ،


این شده بود کار هر روز من

که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشدم.

 

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

جهان اگر این است

- که چیزی نیست ! -

بگذارید تنها مال شما باشد

من خوابم می آید

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

ای انسان هایی که به زندگی

بعد از مرگ ایمان دارید ...

خواهشمندست به زندگی

قبل از مرگ هم اعتقاد داشته باشید

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اگر مهربان باشی

تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,

ولی مهربان باش.

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

یادته زیر گنبد کبود

دو تا عاشق بودن و کلی حسود ؟


تقصیر همون حسودا بود

که حالا شده یکی بود یکی نبود ...

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

 

نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم...


یک صحرا گذشته است!!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامش هستی

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم ....

چقدر از نداشتنت می ترسم

ای مهربان ترین....

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

وقتی دل کسی رو بشکنید..

هر کاری هم که بعد از اون براش انجام بدین

اون دیگه هیچوقت براتون همون "آدم سابق" نمی شه.......!!!!!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

شاید نشود به گذشته برگشت

و یک آغاز زیبا ساخت

ولی میشود هم اکنون آغاز کرد

و یک پایان زیبا ساخت

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

آدم بیا که خسته ام از این بهشت سرد


ممنوعه را بگیر و در ِ بسته باز کن!


آه ای خدا ببین که به ابلیس رو زدم


دیگر گذشته کار، بر آدم نماز کن

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم


شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت


کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب


ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم


چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم


چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم


ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل


ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی


چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم



به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون


گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم


ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن

این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده

و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ،

پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته

و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.


دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند،

به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود

سعی می کنند عقیده ی او را

در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند.

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی

و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ،

نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ،

در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده

و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ،

وقتی شاه از دنیا می رود فرح یا نامزد اوستا به فرانسه میرود ..

در همان روزها ،

نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده

و دچار عذاب وجدان می شود.

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..


حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....


سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

زندگی، رقص ِ واژگان است


یکی به جُرم ِ تفاوت تنهاست....


و یکی به جُرم ِ تنهایی ، متفاوت..!!!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

هرچقدر بیشتر میخواهمت . . .


دورتر میشوی . . .


. . . برگرد ! ! . . .


قول میدهم دیگر دوستت نداشته باشم ! ..

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

اعترافــ بآید کرد


تمامـَش ادعاست ...


خصوصا که زن باشی


گاهی ،بیشتر از گآهی


دلتــــ تنگ میشود


برای ِ یک تکیه گـآه


برای یک آغـــوش


برای ِ یک بودن


بودنی که لحظــه ای از آن


جبران میکند


تمام نبودن هآیَش رآ

 

 

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

تنها شادی زندگی من این است

که هیچ کس نمیداند ...

تا چه اندازه غمگینم ...

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

جایی وجود داره به نام “ســــــــــــیم آخر”


من دقیقا همون جام!


بزنم بهش یا نه . . . !؟

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

فریاد را همه میشنوند ...


اگر سکوتم را فهمیدی هنر کردی...!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

گفتی نمی مانی!

یکی از همین روزهایی که شبیه هیچ روزی نیست،

شکل رفتن تو شبیه تنهایی من می شود!

چانه ام لرزید.

چه خوب که زمستان بود...

چه خوب که لرزیدن من پای ثابت سرما شد،

نه هجوم درد...!

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دنبال کلاغی میگردم

که قارقارش را به فال نیک بگیرم


قاصدکها همه لال اند.

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دلتنگ که باشی آدم دیگری می‌شوی


خشن‌تر ، عصبی‌تر ، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...


و جالب‌تر این‌که با اطراف هم کاری نداری


همه اش را نگه می داری

و دقیقا سر کسی خالی می‌کنی که دلتنگ اش هستی ...

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

درد داره ؛

یکی میشه همه ی زندگیت !

ولی ....

هیچ جای زندگیت حضور نداره ... !!!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

یه بیماری هست که آدم هی موبایلشو چک می کنه

که نکنه اس ام اس اومده باشه !!

به این بیماری میگن انتظار تو اوج دل تنگی !!

بدتر از سرطانه از درون ویرونت می کنه

و یهویی از پا درت میاره می کشتت

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

تنهایی،


شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم


گاهی لباسِ برگ می‌پوشد


گاهی لباسِ برف


اما، همیشه هست!

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

آنقدر تنهایی ام ترسناک است


که حتی مرگ هم جرات نزدیکی به مرا ندارد


خنده از روی لبانم فراریست


و غم هم جرات نزدیکی به دلم را ندارد


آخرین همدمم خدا بود


یک تصمیم وحشتناک گرفتم

 

تو را ترک کردم...


خدا هم قهر کرد


دیروز خداحافظی کرد و رفت

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

مهم نیست گوشیت در روز

چند بار زنگ میخوره و چند تا پیام میاد


مهم اینه که همیشه دیدن یک شماره ی خاص

تو رو خوشحال می کنه

مهم نیست تو موقع کار و شلوغی

و مراسمات تو ذهنت چی میگذره


مهم اینه که همیشه یکی باشه

که تو تنهایی هات به فکرش باشی

مهم نیست که اونی که دوستش داری

کم دوست داره یا اینکه دوستت نداره


مهم اینه که بدون اینکه بدونه

قدر تموم عالم دوستش داری

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

گاهی می نشینم و در تنهایی شبهای سردم ،


با نفس خیال تو خود را مشغول می کنم


فکر می کنم که تو مال منی


گرمی دستانت ، افکارم را گرم می کند


و نگاه معصومانه ات ، روشن گر ذهن پریشان من است


و گاهی فکر می کنم که می آیی و با منی


یک لحظه با من باش ، دیگر از دنیا چیزی نمیخواهم


چون تو دنیای منی .


لرزش دستانم ، هنگام دیدار تو


خبر از لرزشهای درونی قلبم می دهد


لبهایم بسته ام ، هنگام لبخند تو


سکوتی ست که در فریاد درونش

پایه های عرش خدا را می لرزاند


تنهایی مرگبارم ، هنگام نداشتن تو


مرا یاد کوچه پس کوچه های همیشه خالی قلبم می اندازد


و تپش های بی امانم قلبم


به من می فهماند که عاشقت شده ام


کاش می توانستم این صدای خفته در گلو را فریاد کنم


و در فریادی به عمق بی نهایت بگویم که دوستت دارم


ولی حیف و صد حیف که من قطره ای هستم

در دریای مهربانی تو


برگ زردی در جنگل صفا و صداقت تو


و براستی که مگسان را جولان گاه عرصه ی سیمرغ نیست


و من لیاقت آن همه خوبی و مهربانی تو را ندارم


باز هم خیلی خوشحالم ، با آنکه ندارم تو را


اما خوشحالم که خیالت

تمام دنیای بیکران تنهایی مرا پر می کند


شوق و شور دیدار تو لبخندی بر لبانم می نشاند


و حس عاشقی تو ، تنها امید من به این زندگیست


و ای تویی که نفس من هستی


حتی اگر مال من نیستی


باش تا با خیالت زندگی کنم


من بی نفسم یک لحظه زنده نخواهم ماند .....

می میرم

 

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

باز در تنهایی شب ، زانوهایم را بغل کرده ام


بغض گلویم را می فشارد و چشمانم یارای گریه ندارد


کاش آن زمان که برگهایم را رو باز کردم


و بازنده ی برگ چشمهایت در اولین بازی شدم


حدس می زدم که تک خال دل من را می بری


و هرگز آن را به من پس نمی دهی


در فرسنگ ها فاصله ، از راهی دور


بی آنکه وجودت را لمس کنم ، آن را حس می کنم


گرمای مهربانیت وجودم را آتش دو چندان میزند


و تیر چشمانت قلب زخم خورده ی مرا می شکافد


باز هم بغض سنگین مظلومیتم را فرو میخورم


و در توهمات کودکانه ی خود غرق می شوم


چشم امیدم را به فرداها می دوزم


شاید کلاغها خبر آمدنت را به گوشم رسانند


چه سخت است منتظر بودن


و چه سخت تر لحظه ی آمدنت


آنگاه که صدای پایت دروازه شهر را می لرزاند


بلبلان و چکاوکان به ناز قدمت سمفونی استقبال می نوازند


درختان در فصل بهار پاییزی می شوند


با برگهای خود ، فرش قرمز برایت پهن می کنند


رودخانه به ساز نفس تو می رقصد


و در همهمه ی هزاران چشم به راه تو


یک نفر باز مثل همیشه در گوشه ای بی صدا


بر درختی تنها در خانه ای قدیمی


دور از هیاهوی مردمان


تکیه داده است


یک بیکس که تنها امید زنده بودنش


غرق شدن در خنده های توست


کاش صدای فریاد قلب خسته اش را میشنیدی


که با زبان چشم در اولین دیدار خروشید و گفت :


دوستت دارم


سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اینایی که فکر میکنن

اگه نباشن آدم میمیره

والا به خدا از این خبرا نیست.

جهت اطلاعتون خوش و خرم

داریم زندگیمونو میکنیم و حالشو میبریم.......

فقط باور نکن!!!!!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

کسی به جز خودم مسئول سقوطم نیست؛

بزرگترین دشمنی که باعث

به وجود آمدن سرنوشتی غم انگیز و اندوهبار

برایم شده تنها خودم هستم.

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

سالهاست که فال حافظ می گیرم


نمیدانم چرا دیوان من یک صفحه بیشتر ندارد :


یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

لغت نامه ی دهخدا را خلاصه کرده ام


چکیده اش می شود :


"تو"

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

دلشکستگی را با آغوشت پینه زدم


دلتنگی را با خنده هایت از یاد بردم


دلگرفتگی را با بوسه هایت فراموش کردم


اما چه کنم با دلمردگی ؟

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

رکورد وزنه برداری دنیا را خواهم شکست


من سنگینی نبودت را تحمل کرده ام

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

کاش ساعت درونم را میدیدی ...


برای هر ثانیه ندیدنت ....


دقیقه و ساعت و روز و ماه و سال هیچ است ...


قرنها می گذرد .

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

وقتی اول و آخر همه نوشته‌هام تویی


برای چی باید با کلمه‌ها بازی کنم؟


این جور وقت‌ها فقط دلم می‌خواد اسمت رو بنویسم.

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

اون که حالتو نمی پرسه...


خیلی خوب می دونه

که حالت خراب تر از اونیه که پرسیدن داشته باشه!

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

فاصله خط عابر پیاده ندارد ،

دست مرا بگیر و از آن رد کن ،

قراردیدار ما هر نیمه شب ،

خیالت که نمی گذارد بخوابم

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

عـاشـق روزهــــــــــــایی هستـم

که مهـــــربان میـــــشـــوی . . .

حتـــی اگـــــــــــر نفهـــــــــــمم چرا !!

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

راه می روم روی برف هایی

که از دیشب باریده است ...

اشک هایم صورتم را داغ می کند ...


خوبی برف این است که

هر کس چهره ی سرخ مرا ببیند ،

می گوید :


هوا بیرون خیلی سرد بود ؟؟

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

 

خدایا….این سرنوشتی که برام بافتی،

قسمت یقش یه خورده تنگه،

قربون دستت شلش کن،

دارم خفه میشم

 

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | مرجان ذهابیان | نظرات () |

www . night Skin . ir